چكيده
دولت به عنوان شخص حقوق بين الملل داراي جمعيت دائمي، سرزمين معين،حكومت و توانايي برقراري روابط با ساير دولت هاست. دولت خودمختار و مستقل، انحصار به كارگيري اجبارفيزيكي را به صورت قانوني در اختيار دارد. از طرف ديگر، دولت واقعيتي حقوقي است، اين واقعيت حقوقي به منزلۀ يك نظام هنجاري مي تواند به صورت الزام آوري، بالاخص به صورت مستقل و مسلّط اعمال اقتدار كند.بر اساس برخي معيارهاي عيني، اگر دولتي نتواند در چارچوب مرزهاي خود بر سرزمين و مردم خويش اعمال اقتدار نمايد و قادر به ارائۀ خدمات سياسي به جمعيت خود نباشد و در آن سرزمين جنگ هاي داخلي ونقض هاي گستردة حقوق بشر صورت گيرد اما قادر به حل وفصل اين مسائل نباشد،ناتوان محسوب مي شود.
برجسته ترين نمود ناتواني دولت ، فقدان حكومت مقتدر است. علاوه بر معضلات داخلي، اين دولت به خاطر روانه كردن سيلي از آوارگان به دولت هاي همسايه و فراهم كردن زمينه هاي مداخلات بشردوستانه وامكان تبديل شدن به مأمني براي تروريست ها تهديداتي جدي را متوجه جامعه بين المللي مي كنند. ناميدن يك دولت به عنوان ضعيف يا ناتوان بيشتر مسئلۀ ارزيابي و بررسي بي كفايتي آن در اجراي كارويژ ه هايش است. فروپاشي دولت داراي اوصاف داخلي و خارجي است كه هم بر جامعۀ خود و هم بر جامعه بين المللي تأثير مي گذارد؛ با اين حال، اين دولت طبق حقوق بين الملل معاصر، دولت محسوب مي شوند هرچند دچارسوء عملكرد است. دراين پژوهش ضمن بررسي مفهوم و ابعاد حقوقي دولت ناتوان در حقوق بين الملل معاصر به موراد عيني وعملي آن در رويه بين المللي خواهيم پرداخت و از خلال اين قضيه ميكوشيم تا برخي ابعاد مبهم قضيه را مورد شناسايي قرار دهيم.